تبليغاتX
زندگی تیره و تکراری در مقطع زمان

زندگی تیره و تکراری در مقطع زمان

خداحافظ


شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:59  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

ز کویت رفتم و الماس ِ طاقت بر شکستم برو با یار ِ خود بنشین که من بارِ سفر بستم

که بعد ِ رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد فلانی یار ِ خوبی بود و من ،قدرش ندانستم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:49  توسط مانده در تاریکی زمان  | 


یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو ازارش مکن

هر چند او از رفتنش چشمان من گریان نمود

لیک ای خدای مهربان از غصه پر بارش مکن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:43  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست

من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:21  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:19  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

دلگیرم ازت خدا ...

امشب از اون شباست که دلم گریه می خواد

بد جوری گرفته

دارم به بچگی خودم و اینکه هیچ وقت آدم نمی شم فکر می کنم و می خوام فقط داد بزنم و از ته دل گریه کنم

به خاطر خیلی چیزا

چرا نمی تونم به خودم تسلط داشته باشم؟

چرا نمی تونم اون آدمی که می خوام باشم؟

چرا نمی تونم سنگ دل باشم؟

چرا و صد چرای دیگه

باز امروز خودم و حسابی ... کردم... فک می کنم همش می تونه آدم شه... با اینکه واسم ثابت شدست که نه نمی تونی آدمش کنی

هر کاری هم که بکنی اون کاری جز دردسر و عذاب واست نداره

حتی اگه بهترینارو واسش بخوای و بدی/// اون کاری که دوس داره رو می کنه و پیش چندتای دیگه خیلی زود خودش و گم  می کنه... فکر و هواسش به عشقشه... خندم می گیره از عشقش که فقط الکتریکی شده . با نت و تلفن ...

حالم به هم می خوره... دستاش میده تو دستام ... دلش و فکرش پی عشقش ...

یک لحظه هم خجالت نمی کشه ... پستی تا چه حد؟

تا کی می خواد خودش حق به جانب بدونه و سوارم شه؟

دل بی صاحب و وا مونده ی منم که هیچ ... آدم نمیشه.. بهش میگم حقته.. آدم نمیشی پس بکش و تحمل کن... سزات همینه ... همین !!!

و حرفش همینه : تو درک نمی کنی ... آدم نمیشی ... نمی فهمی ... متنفرم از این لغات و حرفاش... خدایا این کابوس کی تموم میشه ؟؟

اصلا قراره تموم شه یا نه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:1  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

ای کاش ...

کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ تنها نبود
… کاش میشد دیدنت رویا نبود ….. گفته بودی با تو می مانم !! ولی …..
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود …. سالیان سال تنها مانده ام ….. شاید

این رفتن سزای من نبود …… من دعا کردم برای بازگشت ……

دست های تو ولی بالا نبود …… باز هم گفتی که فردا میرسی ……

کاش روز دیدنت فردا نبود

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 1:54  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

سو تفاهم !!!

این روزا بد جوری درگیر فکرا و حرفا شدم که موندم توش ... نمی دونم چی کار کنم

یکی . می شناسی و چند سالی و مثلا دوستی باهاش...

یه اختلافی بینتون پیش میاد و همه چی تموم ... خیلی راحت از روش رد میشی و بعد دیگه وقتی حتی اسم طرف میاد حالت به هم می خوره ... میخوای از اون جمع دور شی...

چند سال و ماه همین جوری میگذره ... رفتارن و گفته هات طوریه که اطرافیانت هم اون شخص و اونطور که تو شناختی می شناسن و ... اصلا نمی تونن حضورش و تحمل کنن...

یه دفه یه اتفاقی می افته که هر آنچه ازش میدونستی اشتباه بوده و اون اختلافت چیزی جز سو تفاهم نبوده ... می فهمی که نه یه زره بلکه خیلی اشتباه کردی...

جند سال با بد و بی راه گفتن به طرف گذروندی و حتی تحمل شنیدن اسمش نداشتی...

میبینی اشتباه م یکردی...

حالا چی کار میتونی بکنی؟

چطور میتونی اشتباهات گذشته رو جبران کنی؟

چطور میتونی خودت آروم کنی؟

عذاب وجدانم داره می کشتم ... خدا چرا؟ چرا بعد این همه مدت باید بفهمم که اشتباه می کردم؟

نمی دونم الان باید چی کار کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 23:33  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

بگو ...

بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری

چه می‌خواهی در این صحرا بکاری

چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز
 که یک عمر است فـردا می‌شماری .
دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده بود ... تو این مدت هم اتفاقات زیادی واسم افتاد... هم خوب هم بد... نتیجه های کلی و جالبی از بعضی موضوعات گرفتم... رو هم رفته شاکرم...

ولی این دل نمیزاره آروم بشینم... باز شروع کرده و نمیدونم بی تاب چیه؟ چی می خواد؟ دنبال یار گم کردشه؟ آخه یاری هم نداشت که گمش کنه!!!
از اول هم تنها بود و موند... شاید از تنهایی سیر شده و خستست... پی هم زبونه...
ولی کجاست هم زبون؟
الان مگه هم زبونی پیدا میشه کرد؟
همه دو رو... پست ... دروغ گو ... و و و ...
هیچ وقت از کار دنیا سر در نیاوردم ... امروز یه چیزی فردا یه چیز دیگه...
می گن داری اشتباه می کنی در صورتی که خودشون بزرگترین اشتباهات کردن و می کنن !!!
پس به دلم می گم : تنهایی خیلی بهتر از ایناست ... خوش به حالت که تنهایی.. شاکر باش و بیش از این عذابم نده ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 1:38  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

وقتی...

وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم، ناگهان تو تنها قرار زندگی ام شدی!....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 22:58  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

ترس ...

دروغ بالاجباری / صداقت  / اجبار / اشتباه  ... کدوم ؟

شاید وقتی واقعیتی و بهش بگی و بعد به خاطر اینکه اونی که هستشم از دست ندی بهش بگی دروغ گفتم...

یا اینکه حرف دلت و بهش بگی و مثلا بگی که واقعا دوست داشتم و دارم و وقتی دیدی قیافش تغییر کرد بگی شوخی کردم و دروغ بوده ... با اینکه واقعا دوسش داری و این سخت ترین و بدترین حالی که میتونی داشته باشی... کنارش باشی و نتونی بگی دوسش داری و اونم ...

ترس از دست دادنش...

همینی که هست و هم از دست بدی و دیگه نتونی حتی کنارش هم باشی...

سر همون دروغ اول و اجباری ...

و بدونی که اگه واقعیت و بگی حتما از دستش میدی چون شرایطی که اون در نظر داره رو نداری ...

مجبوری بسوزی و بسازی...

و چه سخته وفتی ببینی دستاش تو دستای دیگری... کسی که اگه تو شرایطش و نداشته باشی .. اون اصلا نداره... اصلا...

ولی چاره ای نداریم... ما هم با همین خوشای الکی میشینیم و میبینیم و آآآآه ه ه ه ه ه می کشیم که چرا ...


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 1:17  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

ازخدا پرسيدم خدايا چه چيزي تو را ناراحت مي کند؟ خداوند فرمود: هر وقت بنده اي با من سخن مي گويد، چنان به حرفهاي او گوش مي دهم که گويي به جز او بنده ديگري ندارم. ولي او چنان سخن مي گويد که انگار من خداي همه هستم الا او...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:25  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

اگر تو اين دنيا كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت عوض ميشه و قلبت ابروت رو به تاراج مي بره ، مهم اين نيست كه اون مال تو باشه . مهم اينه كه باشه ، نفس بكشه ، زندگي كنه و از زندگيش لذت ببره . . ....
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:24  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

آرزو ...

آرزو دارم دلت از غصه ها خالی شود، سهم تو از زندگی یک عمر خوشحالی شود....
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:24  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

پیام...

ماه به من گفت اگر دوستت به تو پيامي نمي دهد چرا ترکش نمي کني؟ به ماه نگاهي کردم و گفتم آيا آسمان تو را ترک مي کند زماني که نمي درخشي؟...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:23  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

خندم میگیره ...

از کارای جنس خودم خندم میگیره بعضی وقتا ...

وقتی با یه خنده و یه زره شوخی و صمیمیت در جا خودمون و می بازیم ...

واقعا حرفی ندارم که بگم ...  از شرم و خجالت بعضی وقتا نمیدونم بخندم یا بگریم ...

یا حتی سرم و بالا بگیرم ...

ولی مجبورم بسازم... اینم از همین مجبوریاست که نمیشه زات و جنس خودم و تغییر بدم ...

خدا چرا این همه این جنس و ضعیف افریدی که در مقابل هر حرکتی از خود بی خود میشه ...

کوچیک ترین حرکتی و حرفی کافیه که دل سنگش و ( به اصطلاح ) هوایی کنه و ...

موندم تو حکمتتت خدا جون ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 0:11  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

دل ...

چندیست دل را یارای نوشتن نیست

در پی آرامش گم کرده ی خویش است تا که دریابدش

در پی همسفریست

فراموش شده ای را می جوید

...

..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 0:25  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

غربت نشسته در همه‌ی کوچه باغها / خاموش و ساکتند یکایک چراغها // مبهوت مانده اند درختان دیرسال / باور نمی کنند خبر را کلاغها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:15  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

نفرینت هم نمی کنم ... لیاقت عشق و نداری ...

دستای تو تو دست من بود.....

من و به کی فروختی

دستات تو دستای من بود ولی دلت نمی دونم کجا....

چشمات پی چشم کیه که اینجوری سر به هواست...

خودم دیدم دستای اون تو رو  نوازش میکنه

بتی که ساختم تو دلم  ... داره خرابش میکنه

ما رو به کی فروختی ... من و به کی فروختی ...

تو این جهنم سرد به آتیش کی سوختی

دلت می خواست بمیرم من  ... اون دستات بگیره ...

آرزوهام و کشتی تو  ... این و خودت خوب میدونی  ...

نفرینت هم نمی کنم ...

لیاقت عشق و نداری

چه خوب گرفتم مچت ...

همیشه اشکات واسه من بود اما خوشیت با دیگرون

دستات تو دستای من بود اما دلت با این و اون

دلت میخواست گریه کنم

پس بشین اشکام و ببین

دوست داری التماس کنم نری

می خوای بری برو 

دلت میخواست بمیرم اون دستات بگیره....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:57  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

خداحافظ....

خداحافظ دل و جونم

 دیگه با تو نمی مونم 

نمی خواد دل بسوزونی برای قلب داغونم

خداحافظ همه هستی .... خداحافظ شب مستی...

نمیدونم الان دستات به دستای کی بستی

خداحافظ دارم میرم

دیگه داره تموم میشه

همون روزا که میگفتی به پای من حروم میشه

میرم اما میدونی خیلی دلم تنگ چشات میشه

عزیزم خوش به حال اون که این روزا داره فدات میشه

کسی چیزی نمیدونه که بی تو این دلم خونه 

جدایی واسه من سخته و واسه تو چه آسونه

دارم میرم با اینکه بی تو میمیرم

 دیگه دست تو رو حتی توی خوابم نمیگیرم

خداحافظ دارم میرم

دیگه داره تموم میشه

همون روزا که میگفتی به پای من حروم میشه

میرم اما میدونی خیلی دلم تنگ چشات میشه

عزیزم خوش به حال اون که این روزا داره فدات میشه

خداحافظ دارم میرم

دیگه داره تموم میشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 18:31  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

اين روزگارو رسم اوست!!!

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم!

 چنديست تمرين ميکنم!

من ميتوانم!

مي شود،آرام تلقين ميکنم...

فکري براي اين دل آرام و غمگين ميکنم.

خود را براي درک اين صدبار تحسين ميکنم

 کم کم از يادم ميري!

اين روزگارو رسم اوست!

 اين جمله رو با تلخيش صدبار تضمين ميکنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:15  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

تو حتی لیاقت نداری که ازت تقاص بگیرم ...

دیشب هم شب بسیار خوبی واسم بود

تا عصرش فک می کردم که دیگه همه ازم دور شدن...

با حرفای اون واسه خودشون بریدن و دوختن...

ولی شبش دیدم که نه این اونه که تنها شده به گمون خودش همه پیششن ولی کسی پیشش نیست...

جا داره اینجا ازاح... و پر.. حسابی تشکر کنم... به خاطر همه چی... هم دلداریاشون... هم همراهیاشون و نشون دادن راه واسم...

دیشب کلی باهم حرف زدیم و درد دل کردیم...

از همه چی و همه کس...

اونا هم فهمیده بودن با کی طرفن.... با چه ادم کثیفی ....

تا به حال جز به دکتر انوشه با کسه دیگه ای راجع به کارایی که اون واسم کرده حرف نرده بودم

وقتی یه زره حرف زدم آتیش گرفتن و آه کشیدن.... خودتون حساب کنید که من چی می کشیدم تا دیشب... ولی از دیشب به اینور اصلا واسم مهم نیس..

حتی وقتی امروز تو دانشگاه دیدمشون می خندیدم و قربون صدقه خدا میرفتم که آدمم و واسم شناسوند

... خیلی شب عالی بود... صبح نمی خواستم ازشون جدا شم ولی باید میرفتم دانشگاه چون کلاس داشتم...

خیلی هم خوب شد که رفتم و دیدمشون ... دیدم ازصبح با همن و رفتنی هم با هم رفتن.... وای که قیافشون دیدن داشت وقتی من دم در دانشگاه دیدن...

زنگ زدم به دوستای عزیزم و با هم حسابی خندیدیم...

ممنونم خدا جون که هیچ حقیقتی نمیزاری پایمال بشه...

بچه ها هم همین میگفتن... میگفتن که چقدر سکوت می کنی؟

واسه چی ساکتی... باید حرف بزنی... باید بهش بفهمونی کی ..... چیه... کجاست... چقدر کثیف...

اوایل دلم نمی اومد کسی ازش برنجه... کسی حرفی بهش بزنه... حتی وقتی که حق با من بود سکوت می کردم... می گفتم عزیزمه هر کاری کنه کرده فدای سرش...

ولی الان فقط می خوام خورد شدنش و تنها شدنش پیش همه رو ببینم... ببینم اونی که می خواست من تنها بزاره به چه روزی افتاده...

به چه دردی افتاده که همه ازش شاکین... همه طرف من گرفتن.. چون حق با من بود...

هر کاری کردم ولی به این حد پست نبودم که ....

وای خدای من یه دنیا ازت ممنونم که نمیزاری حقیقتی پشت ابر بمونه...

خدا جون خودت دستش واسه بقیه رو کن... به بد ترین روز و حال بندازش تا بفهمه با من و دل صادق من چه کار کرده .و چی تو سرش بود و چی شد...

باز اول از خدام

بعد از دوستای گلم اح... و پر... تشکر می کنم به خاطر همه حرفا و دلگرمیاشون و راهنماییاشون...

خیلی دوستتون دارم... خیلی....

و در آخر باید بگم : تو حتی لیاقت نداری که ازت تقاص بگیرم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 20:2  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

قصه خودم ...

 

امشب نه می خوام جمله کوتاه بنویسم ... نه شعری از برای او ... نه برای کسی... نه از کسی...

فقط می خوام قصه خودم و انچه امشب بر من گذشت و بنویسم که هنوزم نتونستم بقبولونمش ...

امشب چه شبی بود

ممنونم ازت خدا جون که هر جا لازم باشه برگ آست رو می کنی واسم

یه دنیا ممنونم اون کسی که تو این سال ها نشناخته بودم بهم شناسوندی

امشب بی خبر از همه چی مهمون دعوت کردم خونه

مهمونای عالی ای بودن

یکیشون که دیگه مدیونشم

چون آدمم واسم شناسوند

کسی که نزدیک 4 سال عمرم و تباه کرده بود و دم از وفا و عشق می زد و شناختم

دوست خوبی واسم بود

دو رو....

بی وفا...

دروغ گو....

قدر نشناس....

کثیف....

...

مابقیش و خودتون حدس بزنید...

واقعا حالم بهم خورد ازش

همون لحظه می خواستم بنویسم بفرستم واسش که تف به زاتت و به روی کثیفت

هنوز یه هفته نشده که با من قهر کرده

ماشاالله اطرافی شلوغ

ا...  ع...    پ... 

قربون دومی برم

خیلی بچه با حالی

آخه خانوم خبر نداشت که همه خونه مان و مهمونن فکر می کرد خونه ع ... هستن

همه چی تا شام عالی پیش می رفت... بعد شام تو آشپزخونه که بودیم دیدم آقا ع... سرش حسابی با اس ام اس شلوغه... منم بی خبر از همه چی تیکه مینداختم واسش و اونم می خندید

یه لحظه نمی دونم چی شد... خواست خدا بود... پشتش به من شد و همون لحظه اس ام اس اومد ... داشت باز می کرد که دیدم به به ... کی هستش... خانوم خانوما هستن... بغز داشت خفم می کرد

اولش باور نکردم... ولی بعد دیدم ع... صدام کرد تو اطاق و گفت فلانی گیر داده که کجایی و .... می خوام به خونتون زنگ بزنم بحرفیم ... زنگ می زنه کمی حرف میزنیم آخه ( بی خبر از همه چی بود ) بهش بگم خونه شماییم ؟

نمی دونست ما سر چی از هم قهریم ... فک می کرد خیلی عادی...

گفتم نه نگو بعدا بد میشه ...

یکی دو تا اس ام اس اومد و بعدش به اون یکی دوستم زنگ زد و بعد احوال پرسی ازش پرسید که موبایل ع .. چرا خاموشه؟ اونم گفت نه.. کی میگه... روشنه ...

تازه فهمیدم نه قضیه اونجوریم که من فک می کردم نیست... مراحل حاده قضیست... باز چند تا اس ام اس و بعد یه مدتی زنگ زد بهش و کلی صحبت کردن...

با من که نمی تونست حرف بزنه... خونه بابا شینا بودن ولی مثل اینکه همه این محدودیت ها مال من بوده نه کس دیگه ای

واسه من شارژ نداشت ولی واسه ع... ا... پ.... حسابی شارژ داره

خدا من چقدر بد بخت بودم...

کمی حرف زدن و ناز کشی... قرار واسه فردا ... بیرون رفتن و ...

( من فقط با تو میرم بیرون ... جز تو با کسی نمیرم... فقط تو ... و و و  وای که چقدر خر بودم )

تازه به پست بودنش پی بردم ... حیف اون همه مدت که به پاش گذاشتم

آره جدیده واسش خیلی مناسب بود ... بعد برشکستگی تو کارم وضع مالیم تعریف چندانی نداشت... مال ایشون توپ بود... خونه مجردی هم که داشت و به جای دانشگاه جاهای دیگه  ای واسه رفتن بود... اونم که از هفت دولت آزاد... خیلی راحت به جای دانشگاه صد جای دیگه میتونست بره... اعصاب درست و حسابی داره و فقط با هم میخندن...و و و ... راستی مهم تر از همه ازش کوچیک تره و واسه فرار از حرف مردم راه داره...

نه بابا من؟ با کی ؟ با ع....؟ عمرا... بابا اون از من کوچیکتره و ...

... بهش گفته بودن : این  ع ... کوچیکه و .... باهاش کاری نداشته باشی... عاشقش نکنی.... می خواسته بزنه تو دهن کسی که اینارو گفته بود... من خر هم که فقط می خندیدم و می گفتم هان با کی ؟ با ع... بزار بگن ... و ازین حرفا....

تازه فهمیدم که از من هر چی می خواسته بدست آورده و الان دیگه واسش به هیچ دردی نمی خورم...

هیچ لذتی واسش ندارم... دیگه تو درسم کاری واسش نمی تونستم بکنم... جز اینکه مجبورش کنم به خوندن... لقمه رو نمی تونستم بجوم بذارم دهنش تا خانوم بره و پاس کنه... تازه منم معلوم نبود که دیگه اینجا می مونم یا میرم جای دیگه ای... گرچه موندن و نموندنم هیچ فرقی به حال رابطمون نداشت...

خیلی دنیای کثیفی... خیلی...

هر چی ازش داشتم و نداشتم و انداختم دور... دیگه هیچ ارزشی واسم ندارن... هیچی...

تو اشکام غرقم.. نه از فراق دوریش.. بلکه از بدبختی خودم... از بی عقلی خودم... که چند وقت عروسکی بودم تو دستاش...بعد این همه مدت فهمیدم با کی بودم ... پیش چه ... عمرم تباه کردم...

منی که هیچ وقت از هیچی واسش کم نذاشتم

هر چی از دستم بر می اومد و نمیومد کردم... از خودم زدم واسه اون گذاشتم... لعنت خدا به من و دلم...خاک بر سرم...

عجب دنیای کثیفی... خدا جونم باز ممنونم که بالاخره واسم شناسوندیش... دیگه خرم نکن... هیچ وقت دیگه ای...

هر کس دیگه ای می گفت عمرا باور می کردم... ولی با چشای خودم دیدم و با گوشای خودم شنیدم ... کاش نمی دیدم و نمیشنیدم...

که اینجوری ذلیل نباشم... مردن بهتر از این بود.. کاش میمردم اینارو نمی دیدم...

وای بر من

وای بر من

وای

از همون موقع دنیا رو سرم می چرخه و سیاهی میره

ولی خیلی سخته این همه مدت با یکی باشی و نشناخته باشیش و یه شبه همه چی رو شه...

خدا جونم یه دنیا ممنونم ممنونمممممممممممممممممممممممممم

فقط یه فرصتی بهم بده که تف کنم تو صورت کثیفش و سیلی محکمی تو دهنش ... واسه تلافی خیلی چیزا و کاراش و اروم شدن یه ذره از این درد دلم...

از این داغونیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 22:54  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

چرا؟

تو مي گفتي ستاره اي حالا تو روم ايستاده اي ميگي چيكاره اي ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 18:3  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

امشب...

امشب به رسم عاشقی یادی ز یاران می کنم
در غربتی تاریک و سرد از غم حکایت می کنم
امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد
آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای سرد

کاش احساس نیاز دیدنت
از وجودم چون وجودت دور بود
تا نسوزم در خزان آرزو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:51  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

چيزي برام نمونده که وصلم کنه به اين زمين ....

چيزي برام نمونده که وصلم کنه به اين زمين
غير يه رگ که بعد تو پاره ميشه فقط همين

اون حلقه که تو دستته طناب اعدام منه

ستاره غرق به خون تو سفره شام منه
تو اونجا غرق زندگي من اينجا غرق مردنم
مثل يه ديوونه دارم اشک ميريزم جون ميکنم
از خونه بيرون ميزنم طاقت موندن ندارم
بايد بيام ببينمت يه هديه اي برات دارم
چقدر شلوغه کوچتون ببين چه شور و حاليه
اما تو سفره عقدتون جاي يه چيزي خاليه
مگه ميشه نبينمت تو اين لباس روياي من
فقط بذار نگات کنم چيزي نگو حرفي نزن
بي دعوت اومدم ببخش مهمون ناخونده منم
خواستم کنار تو باشم لحظه پرپر زدنم
چيزي برام نمونده که وصلم کنه به اين زمين
غير يه رگ که بعد تو پاره ميشه فقط همين
چشماتو روي من نبند نترس دارم تموم ميشم
تو سفره عقدت ميخوام گلاي قرمز بپاشم
اين دم آخر بذار تا نگات کنم يه عالمه
عزيزکم ببخش اگه چشم روشنيم برات کمه

چيزي برام نمونده که وصلم کنه به اين زمين
غير يه رگ که بعد تو پاره ميشه فقط همين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:29  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

دنیا را نگه دارید

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )




http://i2.tinypic.com/23m68uq.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:35  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

مزن طعنه به روزگارم

هرچه كنی بكن ، مكن             ترك من ای نگار من 
هرچه بری ، ببر ، مبر            سنگدلی به كار من
هرچه بری ، ببر، مبر             رشته الفت مرا
هرچه كنی ، بكن ، مكن           خانه اختیار من
هرچه روی برو ، مرو            راه خلاف دوستی
هرچه زنی ، بزن ، مزن          طعنه به روزگارم

 من

12261722001.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:33  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

گفتم بمان ...

گفتم كجا؟ گفتا به خون ...


گفتم چه وقت؟ گفتا كنون ...


گفتم سبب؟ گفتا جنون ...


گفتم مرو! خندید و رفت ...


گفتم كه بود؟ گفتا كه یار ...


گفتم چه برد؟ گفتا قرار ...


گفتم چه زد؟ گفتا شرار ...


گفتم بمان! نشنید و رفت...






http://farm1.static.flickr.com/130/342677711_9e338f39d1.jpg




گفتم بمان...


نشنید و


رفت!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:31  توسط مانده در تاریکی زمان  | 

دلم گرفته ...

پای پنچره نشستم کوچه خاکستری باز زیر بارون

 من چه دل تنگتم امروز انگار از همون روزاست که 

 حال و هوام رنگ تو کوچه دل تنگ تو

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره...

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم  خبر از دل من که نداره...

آروم ندارم یه نشونی می خوام واسه قلبم...

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام دوباره هوای تورو داره...

دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره...

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم  خبر از دل من که نداره... 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:33  توسط مانده در تاریکی زمان  |